گات ۱ مرداد ۱۴۰۵
جنگ دوباره به قوت خودش برگشت و استانهای عمدتا جنوبی را در ترس، وحشت، غم و سایهی خودش فرو برد. تصور اینکه هر روز ممکن است یک اتفاقی بیوفتد و بی گناهی قربانی شود، وجود دارد. مگر کودکان خردسال مدرسهای در میناب کجای این داستانها بودند، مگر اینکه جرمشان درس خواندن در مکان اشتباهی بود. آدم نمیداند از غم و ناراحتی آنچه که بر سرزمینش میآید، چطور و به کدام سو گریه و ناله کند.
راستش بعضی مواقع به این نتیجه میرسم که شاید ما چوب بی خیالی و بی اعتناییمان نسبت به شرایط کشور و جامعه را میخوریم. آن سالها که مذاکرات هستهای بود، آن سالها که در کشورهای دیگر مشغول جنگ بودیم و آن سالها که همه چیز شروع به گران شدن کردند، آن روزها واقعا کجا بودیم؟ چه میکردیم و چقدر تاثیرگذار بودیم. آن روزها در خوش خوشک اوضاع عادی و مناسب قبلمان بودیم که درست میشود. این درست میشودها کار دستمان داد چرا که چیزی خود به خود درست نمیشود، باید فردی، افرادی یا چیزهایی هزینه بدهند، انرژی بگذارند یا کاری کنند تا چیزی درست شود. اگر روزی حالمان خوب بود، خود به خود خوب نیستیم و یک موضوع طبیعی نیست. این نتیجهی مجموعه کارها و سبک زندگی سالم و درستی است که از قبل انجام دادهایم و تغذیهی سالمی که داشتهایم یا تحرک مناسبی داشتهایم و اینها ممکن است عادی باشند، چرا که به انجامشان عادت کردیم، ولی همین که از مسیرش کمی خارج شویم، نتیجهی کارمان را در آینده خواهیم دید و آن روز متاسفانه دردش بسیار شبیه به همان چیزی است که امروز در حال تجربه کردنش هستیم.
تحلیل | در نهایت زندگی آنقدرها هم جذاب نیست 🚶♂️
هر چه که انجام دهیم، آخرش میگذرد و تمام میشود و راستش واقعا آن چیزی نیست که در ابتدا فکرش را میکردیم. زمان کودکی، شوق عجیبی برای راه رفتن داشتیم. اینکه روی دو پای خود راه برویم و چه احساسات و تلاش عجیبی پشت آن کار انباشته کردیم تا بالاخره راه رفتن را یاد گرفتیم. اما حالا راه رفتن به هیچ وجه شبیه به آن چیزی که از آن ساختیم نیست، آخرش یک چیز عادی و بسیار معمولی است که حتی به آن دیگر فکر هم نمیکنیم.
روز اول رانندگی یا روز اول دانشگاه و یا روز اول کار کردن، روز اول کسب درآمد، روز اول مستقل شدن، و روزهای اولی که بسیار برایمان جذاب و جالب بودند اما در نهایت میگذرند و شاید جایشان را به چیزهای دیگری بدهند اما آن شوقها و آن چیزهایی که در ابتدا تجربه میکردیم و در ذهنمان میساختیم کجا رفتند؟! کسانی که همچنان در کهن سالی با شوق زندگی میکنند، واقعا خوشبخت هستند چرا که این شوق و امید است که زندگی را جذاب میکند و در نهایت و به واقع زندگی آنقدرها هم که فکر میکردیم، جذاب نیست ...
تحلیل | سیستم آزمون و پاداش زندگی ⚖️
تقریبا در هر چیزی که در این دنیا دقت کنید، یک سیستم پاداش و مجازاتی وجود دارد که نانوشته و مخفی است ولی وجود دارد. تلاش کنید که راه رفتن را یاد بگیرید، خوب راه میروید و دویدن و حس خوب آن را به دست میآورید. ورزش کنید، بدنتان سالمتر خواهد بود. غذای خوب بخورید هم بدنتان سالمتر خواهد بود. با ادب و با شخصیت باشید، احترام به دست میآوردید. خوب کار کنید، خوب پول در میآورید. برای به دست آوردن چیزی تلاش کنید و ناامید نشوید، آن چیز را به دست میآوردید. تقریبا در هر چیزی یک پیامد خوب و بدی وجود دارد و همهی آنها همراه با انتخاب هستند.
هنر ما در زندگی انتخابهای درست است که چطور بین این انتخابها، مسیری را طی کنیم در نهایت که به نفع ما باشد. بعضیها به دنبال نفع فوری هستند و بعضیها به دنبال نفع فوری نیستند و بعضیها هم کلا به دنبال چیزی نیستند و هر چیزی را امتحان میکنند. اما در نهایت این را به یاد داشته باشید که روزی خواهد رسید که باید نتیجهی این انتخابهایمان را ببینیم و حسابشان کنیم که در این زندگی چه کردیم و به چیزهایی رسیدیم و چه چیزهایی را از دست دادیم و مسئول تمام این انتخابها خودمان هستیم نه فرد دیگری که بخواهیم تقصیر را گردن او بیاندازیم. در نهایت ما با انتخابهایمان زندگی خواهیم کرد.
تحلیل | نحوه مواجهه با بحران 🤯
زمانی که اتفاقی میافتد یا فاجعهای میشود، معمولا ما دست و پایمان را گم میکنیم. به عنوان مثال شما امتحان نهایی دارید و به هر دلیلی تا روز امتحان چیزی نخواندید و برای امتحان سنگین نهایی وقت کافی ندارید و اگر این امتحان را خراب کنید، ممکن است آینده تحصیلی شما تحت تاثیر قرار گیرد. آن لحظه ممکن است به شدت تحت تاثیر استرس و فشار پیامدهای آن عرق کرده و حال بسیار بدی را تجربه کنید و هر چه هم که میخوانید در این چند ساعت باقیمانده متوجه نشوید.
اما حالت دوم این است که میتوانید ذهنتان را با تمرکز بر کارهایی که در حال حاضر میتوانید انجام دهید، آزاد کنید. در همین مثال شما میتوانید در این ۵ ساعت باقیمانده یک فصل را دوره کنید یا شروع به خواندنش کنید. حداقل آن تجربه و حس وحشتناک و زجرآور را با فشار بسیار کمتری تجربه میکنید و انجام عمل باعث میشود که کمتر فکرهای پراکنده داشته باشید.
هنر مواجهه با بحران، هنر کنترل ذهن است. اینکه چه فکرهایی را برای فکر کردن انتخاب کنیم و به چه افکاری اجازهی اجرا در کامپیوتر ذهنمان را ندهیم. افکار ویروسی و مسموم، مخصوصا چیزهایی که از توان و کنترل ما خارج هستند، زندگی ما را نابود میکنند. با گفتن و تکرار این جمله در ذهنمان میتوانیم بر این ترسها غلبه کنیم: «من میتوانیم ... من میتوانم، من میتوانم ...» و در نهایت به شکل بهتری از این بحران گذر کنیم.
