گات ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
زندگی هر لحظه ممکن است از کنترل ما خارج شود. ممکن است تصمیماتی در زندگی بگیریم که ما را از مسیر همیشگی زندگی خارج کند یا اتفاقاتی بیافتد که آمادگی لازم برای مواجه با آنها را نداشته باشیم. هر حالتی که باشد زندگی در نهایت قابل پیشبینی نخواهد ماند و یک روز با کاشتههای خودمان روبرو خواهیم شد. همیشه لحظاتی که بیش از حد تفریح میکنم یا بازی میکنم یا فیلم میبینم، حتی بیش از حد پیاده روی یا ورزش میکنم یا بیش از حد غذا میخورم یک ندای درونی به من هشدار میدهد که دیگر کافی است. به صورت خیلی عجیبی در طی سالها این حس در من شکل گرفت که زمان باقی مانده در زندگیام را دیگر بیش از این هدر ندهم.
زمانی با این واقعیت در زندگی مواجه شدم که از خیلی چیزها که میخواستم عقب افتادم و متوجه شدم که هر چیزی زمانی دارد و در زمان خاصی امکان انجامش را دارم. مثلا زمانی که اولین کنکورم را دادم برایم مسیر عادی و مشخصی داشت ولی وقتی که کنکور دوم را دادم متوجه شدم که چقدر جریان متفاوتی دارد و آن حس و حال و شرایط و آمادگی را به شکل عجیب و خاصی ندارم گویا دیگر دیر شده باشد و آن خواسته در من دیگر وجود ندارد.
راستش خیلی از مواقع به این واقعیت رسیدهام که زمانی که به ما داده شده برای آماده شدن است. آمادهی مراحل بعد، اتفاقات و آینده شدن است. حتی همان «از لحظه لذت بردن» و در لحظه بودن هم آمادگی برای ادامهی روند زمانی و مسیر زندگی است. گویا ما هر کاری که میکنیم و هر تصمیمی که میگیریم جایی نوشته میشود و ذخیره میشود و در آینده گریبان گیر ما میشود و راهی برای فرار نیست، تنها کورسوی امید جبران کردن است که آن هم مسیر بسیار سخت و دشواری دارد اما ارزشش دارد و متاسفانه همه ما حاضر به انجامش نیستیم.
تحلیل | چراغ اگر یک دفعه قرمز شود 🚥
بعضی مواقع پیش میآید که یک اتفاق به ظاهر عجیبی میافتد و افکاری که در ذهن ما شکل میگیرد، میتواند بسیار عجیبتر باشد. مثلا خطای دید یا خطای شنیداری که صدای شبیه به موضوع خاصی را میشنویم و به برداشت اشتباهی میکنیم که همهی اینها به نحوهی فکر کردن و افکار و اعتقادات ما دارند. مثلا شبی در حال ظرف شستن در خانه بودم. ساعت ۳ شب بود و سکوت خاصی همه جا را فرا گرفته بود. در یک لحظه لامپ هالوژن آشپزخانه رنگش تغییر کرد و به رنگ قرمز در آمد و این یک موضوع غیرعادی بود. در یک لحظه به یاد فیلمها و داستانهای ترسناک افتادم که رنگ چراغها قرمز میشوند و شیطان یا موجودات خبیث ظاهر میشوند و به انسان حمله میکنند.
در کودکی هم این حس زمانی که در خانه تنها بودم، به کرات برایم پیش میآمد و بسیار میترسیدم اما این بار تنها چند لحظه ترسیدم و به منبع نور دقت کردم و چراغ دیگری را روشن کردم. اگر رنگ قرمز یا چراغ قرمز را در آن فیلم به نشانه اتفاق خوب یا خوش یمنی میدیدم شاید در آن لحظه خوشحال میشدم. هر چه که در ظرف ذهنمان بریزیم، زندگیمان از همان سرریز میشود و در نهایت هر چه که میکاریم همان را درو خواهیم کرد.
تحلیل | ما یا فرمان رانیم یا فرمان بردار 🚧
شاید عجیب به نظر برسد اما درون وجود ما یک ساختار فرمان روایی حاکم است. یک کشاکش عجیب بین خواستهها و افکار و خود درونی ما در جریان است. خیلی از مواقع ما میخواهیم کاری انجام دهیم، مثلا اتاقمان را تمیز کنیم اما میگوییم: «بی خیال، بعدا تمیز میکنم» یا میخواهیم ورزش کنیم، به همین شکل، یا شیرینی یا غذای به نظر خوشمزه اما مضری را میبینیم و نمیتوانیم در مقابلش مقاومت کنیم و مثالهای بسیاری از این کشاکشها وجود دارد که یا ما تابع امیال و افکارمان میشویم یا خودمان بر خود فرمان میرانیم.
سالها قبل بیشتر به صورت نظری یا تئوریک به این موضوع فکر میکردم که چطور میتوانم کنترل زندگی و کارها و انتخابهایی که انجام میدهم را دست خودم بگیرم اما بعد از آشنا شدن با شخصیت فردی به نام «دیوید گاگینز» بیشتر با این واقعیت روبرو شدم و خودم را کنترل کردم. زمانی که حال انجام کاری را ندارم، بعضی مواقع سعی میکنم دقیقا مخالفش را انجام دهم و به هیچ زمزمه فکری گوش ندهم و آن کار را انجام دهم. گویا چیزی درون ما است که همواره در حال محک زدن ما است. جلوی ما را میگیرد، خیلی ریز و آهسته و کم کم که به خودمان میآییم تبدیل به فردی تقریبا ضعیف و فرمان بردار امیال و افکارمان شدهایم و خیلی از مواقع برایمان عادی است. گویا خود واقعی ما در بند و حصار عجیب درونی ما در یک پادشاهی بزرگی که در هسته درونمان وجود دارد، گرفتار شده و ما باید مرحله به مرحله خودمان را از این بند رها کنیم تا به آزادی و رهایی برسیم و پاداش نهایی را به دست آوریم.
