داستان فنجان برعکس
پنج روزی از زمستان میگذرد که به بهانه دیدار مجدد، از دوستم امیرحسین خواستم تا در کافهای ساحلی همدیگر را ببینیم. حال خوشی نداشتم و شب قبل آنقدر مشغول کار بودم که چشمانم قرمز و بی حال بود. مدتی نشستم و به افق دریا نگاه کردم و غرق در آرامشش شدم که امیرحسین سر رسید. شاد و سرحال سلام کرد و نشست. دو فنجان چای سفارش دادیم و صحبت را شروع کردیم. امیرحسین از حالم پرسید که «چرا بیحالی اون هم توی همچین روزی؟» گفتم که تو چرا بیش از حد سر حالی، مگر چه خبر شده؟!
پاسخ داد مگر نمیدانی امروز چه روز مهمیه و تو دست خالی اومدی؟ من که به شدت خوابم میآمد و خسته بودم حال جر و بحث نداشتم و مستقیم پرسیدم که خب چه خبره امروز مگه؟
امیرحسین در پاسخ گفت که امروز تولد من بود و تو حتی یادت نبود که تولدم رو تبریک بگی! سپس دستانش را روی میز گذاشت تا بلند شود و برود، در همین حین من با سرعت دستانم را دراز کردم تا دستش را بگیرم و مانع از رفتنش شوم و متاسفانه دستم به فنجان چای خورد و چای روی میز ریخت و گفتم: «ای بابا ... اصلا یادم نبود تا صبح مشغول کار بودم، شرمنده رفیق، بشین کجا میری؟».
امیرحسین پاسخ داد که ازت انتظار نداشتم که انقدر بی معرفت باشی. گفتم: «حالا قهر نکن بیا با هم بریم قدم بزنیم برات بگم دیشب داشتم روی چه پروژهای کار میکردم که بدونی چطور هوش و حواسم رو برد». بعد از تشکر و عذرخواهی از کافهچی بلند شدیم و به سمت بازار رفتیم.
در حال صحبت کردن بودیم که چشمم به پیراهن فروشی جذابی افتاد و از امیر خواستم که بریم تا یک پیراهن به انتخاب خودش به عنوان کادوی تولد براش بگیرم. خلاصه اینکه با کلی اصرار از سمت من امیرحسین بالاخره قبول کرد و یک پیراهن آبی استقلالی رو انتخاب و تقدیمش کردم و آخر اون روز هر دوی ما با حالی خوش از همدیگه جدا شدیم و به دنیای خودمون برگشتیم.
این داستان در پاسخ به چالش دوست خوبم امیرحسین نوشته شده. شما هم اگر مثل من از نوشتن و خیال پردازی لذت میبرین، شما رو هم در همینجا به چالش میکشم که داستان این فنجان برعکس بیچاره رو به تصویر قلم و صفحه کلید بکشین.
از قبل6 تا نظر داشتیم!
