گات ۵ تیر ۱۴۰۵
تابستان بالاخره شروع شد. مثل همیشه گرم و سوزان اما این بار همراه با بارانهای پراکنده و نامنظم. درختهای گردو و سیب و میوههای تابستانی به شدت پر بار هستند. به شکلی که کمتر سالی را به یاد دارم که چنین پربرکت باشد و این بارآوری را بیشتر مدیون بارانهای به نسبت زیاد امسال هستیم. اصلا امسال به کل سال متفاوتی از سال قبل بود. از بهارش گرفته و حالا تابستانش. حتی از مذاکرات بین ایران و آمریکا هم خبرهای عجیب و غریبی منتشر میشود که کمتر دیدهایم چنین اتفاقات متناقضی در کنار هم رخ دهند. شما را نمیدانم ولی من حس آن شعر معروف حافظ را دارم که میگوید: «مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید ... که زانفاس خوشش بوی کسی میآید ...». احساس میکنم اتفاقات یا خبرهای خوشی در راه هست و امسال نشانههای خاصی دارد. مطمئن نیستم ولی حس میکنم، مثل نسیمی که اول صبح با خنکای خودش، روز خوبی را مژده میدهد.
در ایران وابستگی به سرویس وبلاگدهی اشتباه است 📒
این روزها بسیاری از وبلاگنویسان بلاگ بیان در جستجوی صفحهی وبلاگشان، وارد پست « چگونه میتوانیم بلاگ بیان را نجات دهیم؟ » میشوند و از احساسات و تجربهی تلخی که بسته شدن بلاگ بیان بر آنها گذاشته صحبت میکنند. از این صحبت میکنند که حداقل پیامکی ارسال میشد یا خبررسانی گستردهای میشد و ما هم با خبر میشدیم و نتیجهی چندین و چند سال وبلاگنویسی و تولید محتوای ما از بین نمیرفت. به راستی هم بسیاری سالها در وبلاگهایشان تولید محتوا کردند، کتاب نوشتند، خاطره نوشتند و دورانی از جوانی یا زندگیشان را آنجا به یادگار گذاشتند و حالا بعد از مدتها که آمدند و میخواهند وبلاگشان را دوباره پیدا کنند، دیگر حتی اثری از آن را نمیتوانند بیابند.
این موضوع به خودی خود باعث ایجاد یک خشم و بی اعتمادی بین وبلاگنویسان و کاربران سرویسهای ایرانی میشود که «واقعا اعتماد به یک سرویس ایرانی اشتباه است». این موضوع شاید به طور کامل درست نباشد اما به طور نسبی کاملا درست است. شما وقتی به یک شرکت بزرگ اعتماد میکنید و اطلاعات خودتان را در آنجا ذخیره میکنید، یک قرارداد نانوشته بین کاربر و سرویس امضاء میشود. اینکه من به عنوان یک کاربر حاضرم به سرویسهای دیگر نروم، از خدمات و امکانات شما استفاده کنم و حتی به دوستانم شما را معرفی کنم و در بعضی موارد غیر از بلاگ بیان پول هم پرداخت کنم و در عوض آن، حداقل نگران حفظ اطلاعات خودم نباشم و حتی تصمیم به بستن گرفتی به من اطلاع بدهی و وقتی شماره تلفن من را در سرویست ذخیره میکنی، یک پیامک بدهی که زودتر برای نجات وبلاگم اقدام کنم.
حالا بعد از مدتی که بسته شدن میهن بلاگ، کلوپ و بی اهمیتی کاربران برای سرویس بلاگفا را دیدهام، با این صحنهی «هیچ اثری از بلاگ بیان نیست»، مواجه میشوم، دیگر آخرین نقطهی اعتمادی که داشتم هم از بین میرود و دیگر حتی اگر سرویس بهتری هم منتشر شود، به هیچ وجه حاضر نیستم دوباره اعتماد اشتباهم را تکرار کنم. پس در نهایت به این نتیجه میرسم که کلا به سرویس ایرانی نباید اعتماد کرد و حاضرم آوارهی تلگرام و اینستاگرام که انقدر حرفهای و بین المللی در حال سرویسدهی هستند، بشوم تا اینکه دوباره سرویس جدیدی را امتحان کنم و حالا چقدر هزینهی اعتماد سازی و بازسازی وبلاگستان بالاتر میرود. میگویند ساختن ساختمان سالها ممکن است طول بکشد اما خراب کردنش در یک لحظه ممکن است. اعتماد کاربران ایرانی دقیقا شبیه به همان مثل است و نمیشود در این مورد به کسی خرده گرفت که چرا به سرویس ایرانی اعتماد نمیکنی.
آیا تنهایی یک محبت است یا یک نفرین 🏝️
خیلی از ما با مفهوم یا بهتر است بگویم با تجربهی تنهایی آشنا هستیم. اینکه با انسانهای دیگر خیلی کم در ارتباط باشیم و بیشتر و وبیشتر روی کار یا فعالیتی که داریم تمرکز کنیم. زندگی پر از هزینههاست. برای به دست آوردن چیزها، هزینهای باید بدهیم. اصلا پول دادن برای گرفتن چیزی از همین قانون نانوشتهی دنیا میآید، هزینه دادن برای دریافت چیزی. بعضی مواقع این هزینهها جبران پذیر هستند و بعضی مواقع جبران ناپذیر هستند.
با این حال موضوع تنهایی برایم خیلی جالب است. هم هزینه هست و هم هزینه نیست. مثلا اگر برنامهنویس باشید یا کارهای فکری و تمرکزی انجام دهید میدانید که یک حواس پرتی کوچک حتی در حد سلام کردن انسان را از اعماق افکار و کاری که انجام میداده، دور میکند. تنها ماندن هزینههای خاص خودش را دارد و از فواید ارتباطات اجتماعی شما را دور میکند اما در عین حال فواید خاصی دارد که آدمهای خاصی حاضر به پرداخت هزینههای آن هستند. شما در اعماق تنهایی هست که عموما میتوانید عمیق فکر کنید، متمرکز تلاش کنید و به نقاطی از توانایی و مهارت دست یابید که بیشتر انسانهای حاضر در جامعه حتی به آن نزدیک هم نمیتوانند بشوند.
اما در عین حال که میتواند محبت باشد و فواید خاصی دهد، میتواند شما را از جامعه و وقت گذراندن با دیگران هم دور کند. اینکه بخواهید با کسی در مورد یک موضوع به واقع بی اهمیت بگویید و بخندید یا وقتتان را برای دیدن یک مسابقه فوتبال دسته جمعی کنار بگذارید، میتواند به شدت بی معنا و اعصاب خوردکن شود. راستش تنهایی راهکار نهایی جهان نبوده و اگر تنهایی و تمرکز همیشگی راهکار ماندگار بود، جامعه ساخته نمیشد و ادامه پیدا نمیکرد و انسانهایی مثل ما متولد نمیشدند. انگار در این دنیا هیچ راهکار نهایی یا فرمول نهایی وجود ندارد، تنها استفاده از ابزارها در موقعیت مناسبشان است که جواب میدهد، مثل تنهایی برای موفقیت در کنکور برای ساختن آیندهای بهتر یا برای به دست آوردن مهارت در شغل خاص یا شاخهی خاصی که در قسمتی از زندگی به آن نیاز داریم. زندگی بیشتر شبیه به موج سواری است تا در یک کشتی امن و بزرگ نشستن.
